امروز که مادر امیرمهدی رفته بود اونو از مهد بیاره متوجه شد که امیرمهدی چیزی می خواد بگه. گفت امیر چی شده ؟ امیر گفت:
من می خواهم یه چیزی به خاله ( مربی مهد) بگم. امیر به کلاس برگشت و آهسته در گوش معلم چیزی گفت و بلند اعلام كرد كه به كسي چيزي در اين مورد نگو!خوب. یه دفعه معلم با تعجب گفت :
باید در موردش فکر کنم .
بعد امیر رو برای شستشو دستاش به دستشویی فرستاد. در غیاب امیر ، مربی مهد به مادر اميرمهدي گفت:
امير ميگه فردا رو به من مرخصي مي ديد؟؟!!! چي بهش بگم ؟؟؟ مادر اميرمهدي:
بگيد نه هفته پيش كه مريض بودي ، دو روز مهد نيومدي و خيلي از درس عقبي.
امير وقتي از دستشويي برگشت معلم موضوع رو بهش گفت و اون قبول كرد كه از گرفتن مرخصي صرفنظر كنه!!!!!!!!
مربي كه از اين رفتار امير متعجب بود با خنده موضوع رو براي همكارانش تعريف مي كرد و دنبال ريشه اين فكر در ذهن امير بود. مادر امير بهش گفت:
پدر امير چند روز قبل براي انجام كاري از محل كارش مرخصي گرفته بود كه توجه امير به اين موضوع جلب شده و خواسته اقدام مشابهي بكنه!!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:24  توسط
|
امیرمهدی عادت کرده وقتی با پدر و مادرش بیرون می ره ، وقتی پدر و مادر برای خرید پیاده می شن بلافاصله بیرون می پره و می گه منم میام. یه روز خواستم پیاده شم که این کار تکرار شد و من هم گفتم: آرزو به دل موندم که یک بار از ماشین پیاده شم امیر دنبالم راه نیوفته!!!!!!
امیرمهدی که یکه خورده بود سرجاش موند و از ماشین پیاده نشد!!!!!!! وقتی من پیاده شدم به مادرش گفته بود: پیاده نشدم تا به آرزوش برسه!!!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 10:59  توسط
|
تو تعطیلات عید سال ۸۸ امیرمهدی خونه یکی از آشنایان گیر داد که یه دستمال کاغذی بهم بدید!!!! آقای میزبان که می خواست چیزی کم نگذاشته باشه سراسیمه دوید و از اتاق دیگه یه بسته دستمال آورد و جلوی امیرمهدی گرفت و گفت بفرمائید آقا کوچولو.
امیرمهدی: نه مرسی
میزبان با تعجب پرسید : مگه دستمال نمی خواستی؟!
امیرمهدی: نه ! می خواستم ببینم دستمال دارید!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط
|
پدر بزرگ که برای امیرمهدی تنقلات خریده بود ازش پرسید: امیر منو بیشتر دوست داری یا اون یکی پدربزرگتو
امیرمهدی: اون یکی پدربزرگو
پدربزرگ: چرا؟!!!
امیرمهدی: چون برام هر چی بخوام می خره!!!!!!!
پدربزرگ: منم که برات الان پفک خریدم!!!!!!!!!!
امیرمهدی : ولی اون هر روز می خره!!!!!!!!۱
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 15:20  توسط
|
یه روز امیرمهدی مورد توجه ویژه پدر بزرگ قرار گرفته بود و هر دستوری می داد اجاره میشد. از قضا درخواست بزرگترین پفک عمرش کرده بود که مورد موافقت قرار گرفت. اولین کاری که کرد یه دونه پفک رو به باغچه برد و زمین کند و دفنش کرد. ازش که پرسیدن چرا این کار رو انجام می دی گفت: اون کاشتم تا درختش در بیاد!!!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 15:15  توسط
|